سيد محمد باقر برقعى

3712

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

چه كسى خفته ؟ تا گل عشق تو آميخته با گوهر ما * شعله خون مىخورد از گرمى خاكستر ما نيست امّيد شكرخندهء بيدارى بخت * صد شب‌آويخته از هر مژهء اختر ما معنى سرخط اقبال سيه‌بختان را * مىتوان خواند ز پيشانى اشك تر ما قلمم « خاطر مجموع » جز اكنون ننوشت * نيست اين حوصله‌ها در ورق دفتر ما دلم از حادثهء زودرسى مىلرزد * چه كسى خفته در انديشهء بال‌وپر ما وقت آن است كه از فرط پريشانى باد * گوش خالى كند از حلقهء خاكستر ما معراج صبح ساقى حديث روى تو و جام تا به چند * در چشم ما تسلسل اوهام تا به چند از سرحد محيط تصوّر گذشته است * بحث شعاع آينهء جام تا به چند « يك دست جام باده و يك دست زلف يار » * تزوير در مناسك احرام تا به چند معراج صبح منتظر مقدم شماست * ياران چو آفتاب لب بام تا به چند در خانقاه رقص و سماع ستاره‌ها * سر در گليم بخت سيه‌فام تا به چند تأويل مىكنند كه تقدير مىرود * تدبيرى آورند در اين دام تا به چند « نوذر » نمىخرند بجز كيمياى قلب * با مفلسان ميكده ابرام تا به چند نياز گوشه‌نشينان به رنگ و بوى دلم در هوس نمىافتد * نياز گوشه‌نشينان به كس نمىافتد ز خود تهى شده‌ام دام راه من مشويد * كه باد سينه تهى در قفس نمىافتد به دل‌گرفته نصيحت چه مىكنى برخيز * كه شيون از لب تلخ جرس نمىافتد شگفت نيست اگر گوشوار فريادم * به گوش مردم فريادرس نمىافتد دل‌شكسته فراموش مىشود آسان * به ياد جام ترك‌خورده كس نمىافتد پياله گير كه انجام كار معلوم است * هماره در نى خالى نفس نمىافتد